|
So tear me open but beware
|
پریشانی که از آنها با صورتی اشک آلود بر می خیزم ... من باز هم سپاس گزارم
از اینکه روح زخمی مرا آزرده تر کرده و می کنی و خواهی کرد ... هیچ کس جز
من به فکر دیگران نیست ... من فریاد نمی زنم ...من سکوت می کنم ... من
هیچ نمی گویم ... من گوش می دهم و تمام زجه های طبیعت در تمام قرون
– صدای عذاب جاویدان من خواهد بود . عذابی که همیشه هست برای
کشیدن ...صدایی خسته – اما خشمگین و اما دردناک ... صدایی که من
می شنوم نه آن کس که می رود ... کسی در گوشه ای از دنیا صدای عذاب مرا
خواهد نواخت و در آخر کسی مرا خواهد شنید ...منی که همیشه در برابر همه
چیز سکوت کرده ام ... هیچ .... هیچ ... من نوای جاویدان بانوی طبیعت را
شنیده ام که زیر دستان بشر آلوده به خون است ... من نوای درون خود را هرگز ...
هرگز بروز نخاهم داد تا شاد زی باشی ...همیشه عذابی هست برای کشیدن ...
همواره چیزی مرا له می کند ! این روند پایانی ندارد ... مهر بی همتای من در
پشت سکوت سهمگین من مخفی می ماند و من به این می اندیشم که آیا
مرا درک می کنی یا نه! من – این آهنگ غمگین که با صدای خشمگین درونم
نواخته می شود را می شنوی یا نه !!! من غمگین و افسرده ام ... تو در کجای
این تحقیر شبانه مدفون شده ای؟ کجا جا مانده ای که فریاد خواهش هایم
را نمی شنوی؟ مرا له می کنی ... که چه چیز را ثابت کنی؟ من قدرتمند ترین
تحقیر شده این جهانم ... من از زن بودن فرار می کنم ! من از من گریزانم ...
دست در دست سیاهی در ضیافت شبانه سکوت به رقص جاویدان مرگ رنگ
نشسته ام.پادشاه ((انسان)) مشعل دروغ و خیانت به دست –چوب های صداقت
را سوخت آتش این ضیافت روشنفکرانه می کند. خداوند آرشه را بر ویولین طبیعت
می کشد و طبیعت چه عاجزانه زجه سر می دهد.. من می رقصم و شب عاشقانه
سر بر سینه من گذاشته است... دست می کشم بر تن شهوانی شب...بر آن
ستاره های ظریف که در نور اندک ضیافت دردناک ما شادمانه می درخشند...باد
می وزد ...درست می وزد درون سینه ام- میان بازوانم می فشارمش-می چرخم
و بالا می روم... از میان تمام این انتزاعات مدهوشگر –یکدفعه میفتم میان بستر
خالی داغ همیشگی ام ... و تو نیستی ...تو در بستر گرمی دیگر در کنار
فاحشه ای آرمیده ای ... من نجابت هیچ فاحشه ای را ندارم ...من تمام
دغدغه های یک مادر را درونم احساس می کنم که فرزندش به آغوش تمام
فاحشه های شهر پناه برده است...هر فاحشه ای جز من ...من...من
گم شده ام میان شهوت و باروری کودکی از جنس خدا ! من مریض نیستم ..من...
. قلب- این خطیبه مخدوش در حال خشکیدن است . شب و روز – در خواب و بیداری
خون بالا می آ ورم ! از چشمانم مایعی زرد رنگ روی آیینه می پاشد .تب دارد هوای
ذهنم! خونم آلوده به ویروس است . ویروس مرگ! من آلوده ام از من پرهیز کنید تا
پاک و تمیز بمانید . میدانی؟ او راست میگوید فقط مرگ است که دروغ نمیگوید و من
زمانی که دروغ نمیگویم مرگ درون خود را لمس میکنم. کجاست آن خدایی که در
این نزدیکیست؟ آن خدای متعال- آن قادر مطلق! که جز ترس و هراس چیزی بجای
نمیگذارد . شکرش میکنند - دعا میکنند که چه؟ که چیزی را که دارند از دست ندهند
یا چیزی را که ندارند بدست بیاورند. بزرگترین دیکتاتوری ساخته بشر همین
خداست .قدرتی دارد و (( نیاز)) دارد به التماس – به دیدن خواری و زبونی ! او درست
مانند یک لنینیست بیمارگونه معایب را دلیل عشق میداند. .وای من خیلی تنهایم .
خیلی افسرده ام .کلی اشک درونم یخ بسته ...
سرم درد میکند – تنم داغ است – دلم مالش میرود – کف دستانم عرق نشسته
است . چقدر دلم میخواهد زمستان باشد تا خود را میان لباس ها پنهان کنم . از نگاه
مردم قلقلکم مینشیند . آنهایی که میروند – تند میروند تا تنها نباشند . قدم های
مردم را ببین ! چیزی دنبالشان میکند! اما چیست؟ خدا؟من عاشق تن و زیبایی و پول
و کئفت و زهر مار مردم امروز نیستم . از این زنان تمام عیاری که از دنیا عشق بازی پر
کثافت و لاس زدن و عشوه شتری و آرایش و پول و طلا را میدانند بیزارم . کسانی که
آبرو را در کفش پاشنه بلند میدانند! کسانی که نیستی هستی گونه خود را به باد
میدهند – کسانی که ناموس به گا میدهند تا مطمئن شوند که جذاب هستند! تف به
تمام این عظمت های نداشته اتان . چقدر میتوانید پست باشید؟ تا کجا با این کثافت
میروید؟ چگونه وزن این همه لجنی که سراپای وجود دروغ زده اتان را گرفته است
تحمل میکنید؟و من از اینکه این همه شما را تحقیر میکنم و خود را بهتر میدانم
خجالت زده ام – چرا که بدم ! من بدترینم
می دهی؟نه!!! اما من از تو می گیرم!!!
و زیباترین انکار آفرینش شب مرا اعدام کردو من با دستان خودوبا چهره ای متبسم جنازه ام را از خداوند
تحویل گرفتم و به سوگ خود نشسته قهقهه سردادم!
زیباترین سرود آفرینش را درون خود گم کردم وبه سوگ خویش گریستم و اشکهایم ،همچنان بر روی
سینه ام جوانه می زنندومن قطره قطره دچار درخت می شوم و از سرسبزی سرورآوری درون خود به
جوششی شیرین می رسم و از درون یک میوه دوباره متولد می شوم...
آری این مرگ من است در میان مشت خاکی از ناکجاآباد ذهن پژمرده ام...
می شنوی؟صدای شکنجه از تک تک پنجره های مشبک شهر به گوش می رسد.دخترک ها گریان و
پسرک ها همچنان اشک هایشان را فرو می خورند. صدای سلاخی عاطفه از درون تک تک این مردم
به گوش می رسد اما ...کسی به سوگ این عواطف مرده نخواهد نشست! گویی هرگز کسی
نمی دانسته که خداوند چطور درختان باکره را آبستن می کند . به راستی بهار چه در خود دارد که تمام
طبیعت را به زایمان می کشاند؟!ورفتن بهار و تابستان به مانند هر ترک گفتن دیگری پژمرده می کند و
در آخر، سال را می کشد!
من!من آبستن کدامین حادثه ام؟کدامین بهار؟بهار سالخورده وجود من دیگر رنگی از شکوفه های خوشبو
و صورتی های زیبا در باغ های آلوده به سرسبزی مضمن ندارد.من! اینجا! در انتهای پژمردگی به مرگ
ساییده می شوم و افکارم تلولو مرگی را در پیش چشمانم مجسم می سازند که در آن تو قاتلی و
خدا مقتول ! وه ! چه عظمتی ! بیا خاکش کنیم شاید طبیعت را خدایی شایسته تر باشد !
و می تراشند. دردهایی که نمی توان به کسی اظهارشان کرد..دردهایی از جنس زنی که ادای مردها
را در می آورد...زنی که تشنه آغوش یک مرد قوزی است که سایه اش پر است از دردهایی که آهسته
در انزوا روحش را می خورند و می تراشند...
من همچنان دوستدار شب،سکوت و پر از نوشته ها سوخته شده ای هستم که از مغزلزج
کرم خورده ام تراوش کرده اند...روزها...همه روزها در ابری از وحشت می گذرند،وحشتی گرم
که طاقت مرا طاق کرده است...من از بی زوالی شبهایم هراس دارم از اینکه گرفتار بینش های نو
شوم گریزانم ...تنهایی و سکوت را آزادی غریبی می پندارم که این روزها اصلا خواستارش نیستم!
من همچنان روزها در خانه بدون دیدن آفتاب در اتاق سرد و کوچکی که مدت هاست کسی جز من آنرا
ندیده است ،گوشه گیر و صبور به زندگی مرگوار خود ادامه می دهم ...دمی با من باش تا افکارم را
از زنجیر تحقیرهای گذشته آزاد کنم...جایی دور روی بلندی های بادگیر بایست تا با تمام سرعت
نهان زندگیم به سوی تو بدوم !مرا قتلی باید ...مرا قتلی شاید ...مرا دشنه به قلب فرو کردنی دوباره
باید...مرا سکته ای شاید...دمی با من به مدارا برخیز ،خسته ام از این همه زمان که صرف دیگرانی
می کنم که مرا هیچ می دارند...این روند آزار دهنده ات را ادامه نده ...از غریبگی و بدعت نهادن رسم
های مخرب میانمان بپرهیز ...من از جنس فلزی هستم که ناگهان خرد می شود...می شکندوپودر
می شود...من آلیاژی از احساس ،شهوت،غرور،وحشت ،اعتماد و قوانین خودساخته ام ...
من تو را نه برای خود بلکه برای تست که خواهانم ...دمی با من مدارا کن ...
(می دو نم زیاد قوی نبود)
هر شب با خود هم آغوش می شوم وصبح دشنه به دست در کنار جفت مرده ام
بیدار می شوم.من هر روز جسدم را در تخت خواب جا می گذارم .هر روز خود را میان
انبوه لباس ها پنهان می کنم تا لکه ننگ بودنم را کسی نتواند ببیند.
من وقتی راه می روم به چشمان هیچ عابری نگاه نمی کنم چراکه چشم ها
گویای گناهانند.چشمان مردم خیلی فریبنده شده اند این روزها...
من هر روز لنزی در چشم فرو می کنم تا کسی گناه بودنم را در چشمانم نخواند.
من از این زنای آشکار شبانه ام فرار می کنم..
کسی مرا می زند ... زیر دست و پای کسی خون آلود شده ام ..
ببین من آغشته به کثافت خون خود گشته ام...
صدای جویدنشان و صدای لزج بزاغ دهانشان تمام سرم را پر کرده است ...
طمع گس فضولاتشان را ته حلقم حس می کنم ...
دائما کسی درون ذهن من حرف می زند ...قصه می بافد..می کشد و کشته
می شود،شاعر می شود و می میرد ..دردناک می میرد ...دردناک و بدبو ..
این شاعر لزج آهنگی ساخته است که نوای آن سراسر این اتاق بی پرده را گرفته
است...
من زنی هستم که هرگز محبت ندیده است ...من تشنه محبت کردنم...
کاش می شد تمام این واژه های موهوم را نوشت و یک نفس راحت خوابید...
یادم نیست کی بی دغدغه خوابیدم...هلاک سردردرهایم هستم ...هلاک...
گاهی دیوانه وار شادم ... گاهی دیوانه وار غمگین...